تبليغاتX
درد دلهای یک کارگر
هر چند روزگار گاهی بد جور به ما سخت می گیرد اما همین سفره کارگری ما را بس...

به نام یگانه دوست

الآن فیلم هامون رو دیدم. بد جوری احساس کردم که حال و هوای این چند وقتم شبیه حمید هامونه. البته گویا خیلیهای دیگه هم این نظرو در مورد خودشون دارن، از جمله ابراهیم نبوی...

فقط مشکل اینجاست که یه علی عابدینی تو زندگیم نمیبینم تا امیدوار باشم که آخر فیلم میاد و دستمو میگیره و نجاتم میده...

تا بعد...

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 16:46 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

خوابيــدى بــدون لالايـــى و قصــه

بگيـر آسوده بخواب بى‌درد وغصه

***

ديگه كـابوس زمستـــون نمى‌بـيــنى

توى خواب گلاى حسرت نمى‌چينى

***

ديگه خـورشيـد چهره‌تو نمى‌سـوزونه

جاى سيلى‌هاى بـاد روش نـمى‌مونه

***

ديگه بيدار نمى‌شى با نگــرونى

يا با تـرديد كه برى يا كه بمونى

***

دلتو بردى با خود به جـاى ديـگه

اونجا كه خدا برات لالايى مى‌گه

***

رفتى و آدمكا رو جا گذاشتى

قانون جنگلو زيـر پا گذاشتى

***

اينجـا قهرن سينـه‌ها با مهربونى

تو تو جنگل نمى‌تونستى بمونى

***

مى‌دونم مى‌بينمت يه روز دوبـاره

تـوى دنيـــــــايى كه آدمك نــــداره


تا بعد...

_________________________________________________________________________

این آهنگ رو میشه از اینجا دانلود کرد.

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 11:11 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

خیلی بده کسی قدرتو ندونه، از اون بدتر اینه که خودت قدر خودتو ندونی... شاید بدتر از اون هم این باشه که آدم قدر امکاناتشو ندونه...

خسته بودم... تا این حد که سر کلاس استاد راهنمام چرت میزدم. فکر کنم اثر اون دوغ قبل کلاس باشه! بعد از اتمام کلاس 3 ساعته بدو بدو اومدم آزمایشگاه تا با یکی درد دل کنم، اما از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد بد دردیه...!

آهان! پیداش کردم... انگار فقط داریوش درد منو میفهمه... صدا رو تا ته زیاد کردم که کل دانشکده حالشو ببرن...! کاش صدام خوب بود و من هم میتونستم داریوش رو همراهی کنم...


در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام

با همه نامهربانان مهربانی کرده ام

همدلی، هم آشیانی، هم زبانی کرده ام


بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست

آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست

هدیه از ایام جز موی سفیدم نیست نیست


من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام

نه شکایت از دو رنگیهای یاران کرده ام

گرچه شکوه بر زبانم میفشارد استخوانم

من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام

صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام

دست تقدیر این زمانه کرده همرنگ خزانم

 

پشت سر پلها شکسته، پیش رو نقش سرابی

هوشیار افتاده مستی در خرابات خرابی

مهربانی کیمیا شد مردمی دیریست مرده

سرفرازی را چه داند سربه زیری سر سپرده


میروم دلمرگی ها را ز سر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم

در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم


در دو روز عمر خود بسیار هرمان دیده ام

بس ملامت ها کز این نامردمان بشنیده ام

سر دهد در گوش جانم موی همرنگ شبانم

من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام

زین سبب گردی ز خاکستر به خود پاشیده ام

گر بمانم یا نمانم بنده پیر زمانم...


تا بعد...

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 20:12 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

به عادت چند سالی که تو علامه حلی مشغول هستم باز هم شایعه شده که قراره مدرسه بره زیر یوغ وزارت آموزش و پرورش و از سال بعد همه معلما باید رسمی باشن... فرق این بار با دفعات قبل اینه که قضیه جدی تر به نظر میاد و مدعیان کله خرتر! هر زنگ تفریح هم این بحث بین معلما به راهه که این جوری علامه حلی به فنا میره و ... (البته گویا هدف هم همینه!)
شاید من از معدود معلمایی باشم که از این اتفاق (با فرض رخ دادنش) ناراحت نمیشم. چند ساله که تلاش میکنم بکشم بیرون از مدرسه و به کار و زندگی خودم برسم، اما یه چیزی منو به زور نگه داشته و برای غلبه بر این زور شاید فقط نیروی این قانون بتونه کمکم کنه!
فقط یه چیزه که منو میترسونه... اون هم اینه که 10 سال بعد بیام نگاه کنم و ببینم همون کاری رو با دبیرستانمون کردن که با دبیرستان البرز کردن... خدا بیامرزه دکتر مجتهدی رو....

تا بعد...

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 14:25 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

گفتم به مناسبت برد تاریخی پرسپولیس مقابل سوراخهای پایتخت یه چیزی بنویسم... به یاد اون تعصب و غیرت فراموش شده... به یاد علی سلطان و همایون بهزادی و کلانی... با نگاه به عکس صفر ایرانپاک و ایرج سلیمانی که هر چی خاک اوناس بریزه تو سر بازیکنای بی غیرت فعلی!

بگذریم... امروز ماشین یه قصابو خریدم ازش*... کل هیکلم بوی دنبه و سردست گاو و گوسفند میده!   البته شانس بزرگی که آوردم امروز وقت پیاده کردن سیرابی و شیردون نبود!

تا بعد...

_________________________________________________________________________

*دقت کنید که از صداقت من سوء استفاده نکنید و هوس شیرینی نزنه به سرتون!

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 19:25 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

این قدر بدم میاد از اینایی که رو تولدشون تریپ روشنفکری (البته به خیال خودشون!) برمیدارن و خودشونو ناراحت از گذر زمان و عمر نشون میدن.... اه اه اه، پیف پیف پیف...! آخه یکی نیست بگه یه سال خوردی و خوابیدی (شاید هم برعکسش!) حالا روز تولدت که همه خوشحالن باید دچار استحاله۱ بشی!

تا بعد...

____________________________________________________________________

۱. چند وقت بود از این لغت استفاده نکرده بودم، شاید چون چند وقته که با احسان حرف نزدم!

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 19:28 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

داشتم فکر میکردم که صفحه اول پایان نامه ام چی بنویسم۱... یه دفعه به ذهنم رسید که بنویسم: «تقدیم به روح پدربزرگم۲». زنگ تلفن حواسمو پرت کرد. مادرم جواب داد. وقتی قطع کرد شروع کرد به گریه کردن... مامان بزرگ طاقت دوری بابابزرگ رو نداشت...

دیگه نمیخوام فکر کنم که اول پایان نامه ام چی بنویسم...

تا بعد...

____________________________________________________________________

۱. معمولا در صفحه اول، پایان نامه رو به کسی تقدیم میکنند.

۲. پدربزرگم ابتدای فوق لیسانسم فوت کرد.

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 19:14 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

همین جوری الکی برمیگردی و گذر نزدیک به ۲۴ سال زندگیتو نگاه میکنی و با خودت میگی حدود ۶ سال پیش سر یه دوراهی راهو اشتباه رفتی و الآن هم نصف بلاهایی که سرت میاد به خاطر همونه. دیگه حتی حس و حال آه حسرت کشیدن هم نداری...

امروز بعد از مدتها از فرط عصبانیت حیوانات زبان بسته رو به دانش آموزا نسبت دادم تا بلکه بخشی از اشتباه خودم رو بندازم گردن خلق الله! وقتی از کلاس اومدم بیرون دیگه نمیخواستم پامو بذارم تو کلاس که این حس بیشتر از عجیب بودنش برام غریب بود...

دلم تنگ شده برای حلی ۲ و کمی برای حلی ۱... دلم تنگ شده برای لبخند جلسه اول ۱/۱... دلم بد جور تنگ شده برای بغض جلسه آخر ۱/۲... بعد از این همه دلتنگی دارم مطمئن میشم که راهم اشتباه بوده...

تا بعد...

____________________________________________________________________

پي نوشت ۱: کاملاْ بی ربط به این دلتنگیا فردا میرم حلی ۱ هندسه درس بدم!

پي نوشت ۲: فکر کنم بعد از مدتها دانش آموزا باید رطوبت فریادهای منو سر کلاس خشک حس کنن!

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 20:12 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

خیلی احساس بدیه که با یه چنگال پلاستیکی شل و ول بخوای یه تیکه مرغ رو بخوری... از اون بدتر وقتیه که بعد از خوردن مرغ، ببینی دو تا از دندونه های چنگال دیگه نیستن! البته یه احساس دیگه هم وجود داره که نمیشه گفت بدتره یا بهتره؛ اون هم وقتیه که میری مستراح و همش نگاهت به پایینه که با یه نشونه ای مطمئن بشی که اون دو تا دندونه رو تو نخوردی یا حداقل پسش دادی و خیالت راحت بشه!

این مطلب هم جوابی بود به اونایی که ایراد میگرفتن که وبلاگت مطالب احساسی نداره!!!

تا بعد...

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 8:4 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

پریشب بعد از بازی پرسپولیس-مس و اون قضاوت کوفتی «مسعود مرادی» داشتیم با یکی از رفقا از استادیوم میرفتیم خونه... این رفیق ما که بدجوری اعصابش خرد بود شروع کرد به سیگار کشیدن...

گفتم: نمیخوای سیگارو ترک کنی؟

گفت: میخوام، اما مگه اين پرسپولیس ميذاره؟! اعصابمونو ريخته به هم...

گفتم: يعني اگه پرسپولیس قهرمان بشه، تو سيگارو ترك ميكني؟

يه كم فكر كرد و گفت: اگه قهرمان آسيا بشه، آره!

همين جوري از دهنم پريد: خسته نباشي، اگه قهرمان آسيا بشه كه من سيگار ميكشم!

خلاصه اين رفيقمون گير داده كه لفظ اومدي و اگه پرسپولیس قهرمان آسيا شد، بايد سيگار بكشي...

حالا من موندم اين وسط، از طرفي آرزومه كه پرسپولیس قهرمان آسيا بشه كه قهرماني رو بكوبيم تو صورت اين استقلاليها؛ از طرفي هم كشيدن سيگار...

تا بعد...

____________________________________________________________________

پي نوشت: برادرزاده ي «مسعود مرادی» ۲ سال دانش آموزم بود، خيلي دلم ميخواست دق و دلي عموشو رو سرش خالي كنم...!

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 7:49 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

در این بیست و چند سالی که از عمر پربرکتم میگذره متوجه قانونی شدم که بر خلاف بسیاری از قوانین دیگه هنوز مثال نقضی هم برای اون یافت نشده: «قانون بقای شانس»

این قانون میگه که: «شانس نه به وجود میاد، نه از بین میره؛ بلکه فقط از شخصی به شخص دیگه منتقل میشه» در واقع این قانون میخواد بگه که جمع شانس کل دنیا ثابته و اگه کسی بدشانسی میاره، حتماً یکی دیگه دنیا به کامشه...

با چند مثال فوتبالی میشه درستی قانون رو فهمید:

۱) این فصل که «افشین قطبی» و «امیر قلعه نویی» ـ که معروفند به خوش شانسی ـ دارن بدشانسی میارن، گویا شانسشون به «علی دایی» منتقل شده که مصداق این حرف هم بازی دیشب ایران مقابل عربستانه... اولین بار بود که دلم برای عربا سوخت!

۲) دو فصل قبل که «صمد آقا» و «علی دایی» روی اسب خوش شانسی جولان میدادن، «مصطفی دنیزلی» چپ و راست بز می آورد...

شما هم حتماً میتونید از این دست مثالها پیدا کنید...

تا بعد...

____________________________________________________________________

پی نوشت ۱: اگه من توی فیفا کاره ای بودم علاوه بر دست، استفاده از نواحی پشتی رو هم ممنوع میکردم تا بعضیها این قدر از از پشت شانس نیارن و حق بقیه رو ضایع نکنن!

پی نوشت ۲: نمی خواستم دیگه بنویسم، اما دیدم تو این چند وقتی که من نبودم، بعضیها فکر کردن که مملکت صاحب نداره و دور برداشتن. برگشتم که بگم تو مملکتی که این همه صاحب داره و تازه امام زمان هم پشتشه آسته برید و آسته بیایید که مبادا ریشتون بسوزه!

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 10:12 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

آدم بعضی وقتها متوجه نمیشه که خدا چه قدر بهش حال داده، تا یکی یه تلنگر بهش میزنه و تازه یادش میاد که...

دیروز با یکی از رفقای پشت کنکوری (البته کنکور ارشد!) صحبت میکردم که گفت: میبینم که دنیا به کامته و تمام تیمهای محبوبت صدرنشینن... دیدم راست میگه بنده خدا:

صدرنشینی «پرسپولیس» در لیگ برتر ایران

صدرنشینی «رئال مادرید» در لیگ ۱ اسپانیا

صدرنشینی «آرسنال» در لیگ برتر انگلیس

صدرنشینی «اینتر میلان» در لیگ ۱ ایتالیا

صدرنشینی «بایرن مونیخ» در بوندس لیگای آلمان

مهمتر از همه اینکه یه مهندس برق داره پرسپولیس رو هدایت میکنه و ثابت کرد که برقیها به جز خر زدن کار دیگه ای هم بلدن!

مدتها بود از نظر فوتبالی این قدر خرکیف نشده بودم! خدایا شکرت...

تا بعد...

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 10:25 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

به دست آوردن خیلی چیزها شانس میخواد...

به دست آوردن خیلی چیزها پارتی میخواد...

به دست آوردن خیلی چیزها لیاقت میخواد...

.

.

.

اما برای به دست آوردن بعضی چیزها هیچ کدوم از اینها جواب نمیده. باید خاطرت خیلی پیش خدا عزیز باشه که کارت راه بیفته...

بارها توی روایات، ما رو از شب اول قبر و فشارش ترسوندن. باید خیلی کارت درست باشه که این شب رو راحت بگذرونی...

دیشب(شب ۱۹ ماه مبارک رمضان) شب اول قبر پدربزرگم بود و مگر خدا کسی رو در شب قدر و شب رحمتش عذاب میده؟

هنوز باورم نمیشه رفته... تو اون خونه بدون بابابزرگ که وارد میشم بغضم میگیره...

تا بعد...

____________________________________________________________________

پی نوشت: آدم تا چیزی رو نبینه و با گوشهای خودش نشنوه باور نمیکنه... تا الآن هر وقت میشنیدم که میگن یکی چند روز قبل از مرگش ـ با اینکه سالم بوده ـ فهمیده که دیگه باید بره، میگفتم خالی بندیه... خدا من رو ببخشه...

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 10:53 | لینک 

به نام یگانه دوست

امروز ساعت ۳ بامداد پویا هم پرید و رفت کانادا... یه ترم دیگه هم هیراد و یه سری دیگه فرار مغزها(!) میشن... عبداله هم که از دانشگاه ما رفت...

دیروز که روز اول دانشگاه بود، وقتی وارد دانشکده شدم همه چیز کلی برام عوض شده بود... دیگه خبری از ادا درآوردنهای احمد و خنده های با لهجه اصفهانی محمد رضا نبود! دیگه روزبه تو همکف دانشکده نبود که داد و بیداد و قلدر بازیهای الکی در بیاره! خبری از مازیار هم با اون چرب زبونیهاش نبود... حتی دیگه ساروی ها هم جمع نبودند که باهاشون کل کل کنی...

بهشون میگفتم: میخواین برین تو مملکت غریب چه کنید... حالا خودم از همشون غریبترم!

حالا تو این تنهایی، تنها همدم من صدای معینه که برام میخونه:

« همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بیکس شدن در باورم نیست
همه رفتند کسی با ما نموندش...»

تولد من تو خونه پویا

تا بعد...

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 13:5 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

بعد از دیدن فیلم «رئیس» ساخته مسعود کیمیایی آدم بدجوری هوس میکنه به یاد «قیصر» و «بهروز وثوقی» تو خیابون گشادگشاد* راه بره...

به یاد سپهر موقتی

تا بعد...

__________________________________________________________________

* گشادگشاد راه رفتن کنایه از لات منشانه راه رفتن است و هرگونه شباهت این اصطلاح با دیگر حالتها شدیداْ تکذیب میشود!

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 11:11 | لینک 

به نام یگانه دوست

ما نرفتیم آسیا، ... ... آبیا!

   سلطان علی پروینمصطفی ترکه!

حیف این همه طرفدار

تا بعد...

__________________________________________________________________

پی نوشت ۱: انگار این ۵ سال عدم قهرمانی من روی پرسپولیس هم تاثیر گذاشته یا بر عکس...

پی نوشت ۲: بدترین چیز بعد این بازی اینه که با سه تا اصفهانی شام بری بیرون و اون سه تا هم مرامی به روت نیارن که چهارتایی هاش!

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 10:43 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

۱) خدا جای حق نشسته... اون موقع که «صمد مرفاوی» داشت ۱۲ امتیاز اختلافش با پرسپولیس رو به رخ میکشید و احتمالاْ تو فکر ساختن فیلم «صمد مربی میشود» بود فکرش رو هم نمیکرد که این جوری زیر پرسپولیس و پرسپولیسیها آروم بگیره... به قول خواننده پاپ ایرانی:

«آنجا که تو فرعون زمانی؛ در تیررس باد خزانی...»

۲) خیلی وقته اول نشدم... تو هیچی... خیلی هم که زور زدم دوم شدم، این بار هم که پنجم... تقریباً تمام رتبه های یک رقمی رو تو این ۵ سال اخیر تو امتحانهای مختلف و جاهای مختلف به دست آوردم اما هیچ وقت اول نشدم... نمیدونم چرا...

یاد «هکتور کوپر» به خیر! میگفتن شخصیت قهرمانی نداره... هنوز اون بازی اینتر- لاتزیو ی کوفتی یادمه؛ اون قدر ناراحت بودم که حتی نمیتونستم با اشک ریختنهای رونالدو همراهی کنم... دارم عقده ای میشم کم کم... به قول خواننده رپ ایرانی:

«دیگه عقده داره لبریز میشه، باسه خالی کردنش...»

تا بعد...

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 13:56 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

چند وقتیه شهرداری افتاده به جون خیابونهای تهران و برای اینکه بگه ما هم هستیم و کار میکنیم، هر خیابونی رو هر چند سالم باشه داره آسفالت میکنه. حکایت شهرداری و خیابونهای تهران شده حکایت روزگار و دهن من!

امتحانهای پشت سر هم، گیر دادن استادها تو این ترم آخری، پروژه کارشناسی پا در هوا، گرون کردن رستورانها، شانسهای پیاپی استقلال و کلی بدبختی دیگه که قابل بیان نیست، بد جوری داره فشار میاره که بهم بفهمونه تو هیچی نیستی، اگه من بخوام... 

میگن سختی آدم رو مرد میکنه، آهن تا نره تو آتیش و با پتک ضربه نخوره، شمشیر نمیشه... آخه یکی نیست بگه اگه یکی نخواد مرد بشه باید کی رو ببینه؟ یا اصلاً مگه مرد شدن همین یه راه رو داره؟! همون آهن مادرمرده رو هم اگر زیاد بذارید تو آتیش که ذوب میشه یا اگه محکم بخوره تو سرش که میشکنه...

پیامبر اعظم فرموده: «اگر چهل روز بر مومنی بگذرد و در آن سختی نبیند، یقین بداند اهل جهنم است.» اما ای کاش پیامبرمون میگفت اگه چهل روز بر مومنی گذشت و تو اون چهل روز دهنش صاف شد، چی میشه؟ آیا میره بهشت یا چهل روز دیگه هم...

وقتی فشار بهم زیاد میشه، این آیه است که من رو به آینده امیدوار میکنه:

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا  *

و تاکید خدا، که بعد از این آیه بلافاصله میگه:

إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا  **

من هم منتظر این یسر بعد از عسر هستم...

تا بعد...

__________________________________________________________________

*  پس با هر سختی، البته آسانی هست(سوره شرح، آیه ۵)

** با هر سختی، البته آسانی هست(سوره شرح، آیه ۶)

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 18:20 | لینک  | 

رفتم قبض موبایلم رو گرفتم، اومده ۶۴هزار تومن یعنی ۴ برابر معمول... بعداً میگن عشق رو با پول نمیشه خرید!!!

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 18:9 | لینک  | 

به نام یگانه دوست

بالاخره کنکورم رو دادم. تو این مدت که مشغول خر زدن بودم و نمی نوشتم، نامه های محبت آمیز زیادی رو دریافت کردم که دوستان از نخواندن متنهای من سر به بیابان نهاده اند!

از این به بعد سعی می کنم بنویسم و شما رو از این نعمت محروم نکنم...!!!

تا بعد...

نوشته شده توسط یک کارگر ساده در ساعت 16:28 | لینک